احساس سوختن به تماشا نمی شود

«برجی نشست و قامت تهران خمیده شد اسباب غم، دوباره سر سفره چیده شد فریاد آتش است، به هر جا

ادامه

گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت / تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری

چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم

ادامه

من از آن روز که قومم به شب آلوده شود/ و خدا حکم به طوفان نکند می ترسم

میدونی چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختیای مردم حرف میزنه؟ میخواد ما فکر کنیم خیلی هم بدبخت نیستیم! ابدویک

ادامه